عالیجناب آزادی! شما به حکم بیش از حد شعر گفتن، کتاب خواندن و آگاهی به یک میلیون سال حبس محکوم شدید. این حکم باید در ملا عام برگزار شود تا درس عبرتی برای آیندگان باشد و بدانند در این مملکت که همه چیز امن است و امان؛ تولد دوقلوهای منحوس شما : آزادی بیان و آزادی قلم نمی تواند بر ساحت پادشاهی ما خدشه ای وارد کند. در صورت اعتراض می توانید عریضه ای بنویسید و با پیک بادپا برای باریتعالی ارسال فرمایید. اما از خاطر نبرید تا یک میلیون سال نوری دیگر هم جوابی نخواهید شنید. پس به توصیه من گوش کنید به جای تحمل چنین حبس طویل المدتی که صد البته عقاب اعمال شماست به مرگ خودخواسته رضایت بدهید. ما نیز قول می دهیم از قعر این دنیای فانی شما را دعا کنیم و برای آمرزش روحتان از پروردگار متعال طلب مغفرت نماییم. روح ما که آمرزیده خدایی هست و نیازی به هیچ بازبینی ندارد. ما بر حقیم با حق بر سر هرچه ناحق خواهیم کوفت!!! و ای عجب بر کرامت و بزرگواری ما که حتی اسم لعین ترین دشمن خود را بر بزرگ ترین میدان پایتخت می نهیم. این نمادی از مردم سالاری ما است.
روزنامه شرق تعطیل شد. چندان خبر عجیبی نبود اما کافی بود برای اینکه دیگر نخواهم بنویسم. در این فضای تهوع آوری که هیچ چیز از حاشیه امنیت برخوردار نیست چرا افکارم را در تیررس افکاری بگذارم که هویتم را روزی سلب خواهند کرد و البته این افکار جز مالیخولیای ذهنی یک انسان بیمار هیچ نبود که فکر می کرد هستند کسانی که در تجربیاتش او را اگر نه همراهی که درک کنند.
تا همیشه خدانگهدار....
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 20:49  توسط زهرمار
|
دوست عزیزی داشتم که بسیار بیشتر از یک دوست بود و روزی تصمیم گرفت که مسافر کوچولویی بشود و سیاره اش را برای همیشه ترک کند. مدت ها در دفتر مستقل هر آنچه فکر می کردم نامش خاطره است و از هر آنچه آزارم می داد نوشتم تا اینکه دقیقا سال گذشته در چنین روزی بود که تصمیم گرفتم حالا که مسافر کوچولو سیاره اش را ترک کرده و قرار نیست جواب نامه هایم را بدهد از این وسیله ای که شما زمینی ها به آن اینترنت می گویید استفاده کنم و امیدوار باشم که از صحرا به یک شهر کوچ کند و گاهی بخواند و فکر کند. البته می دانستم در ماهی چنین به دنیا می آید و زجرها می کشد و این هدیه ای بود که می توانستم از این بعیدترین سیاره دنیا برایش بفرستم
می دانستم او آن قدر خوانده و می داند که مهملات من به زودی خسته اش می کند و از زمین به سیاره دورتری می رود و البته چنین شد و چنان کرد.
مسافر کوچولو در دالان های ارتباط های مجازی ناپدید شد و فراموش کرد که شاید در سیاره دیگر کسانی بودند که هنوز به یادش می نوشتند و البته حتی فراموش کرد برگه هایی را که به خاطر او سیاه می شوند، بخواند.
از آن روز یک سال می گذرد. بامیک یک ساله شده است. نمی خواهم جشن تولدی برایش بگیرم چون خودم می دانم هنگام نوشتن برخی از این مطالب چه عذابی را متحمل شدم و چقدر سعی کردم حالا که قرار است او ویترینی از من باشد خودم را در آن بنویسم. اعتراف نامه نویسی دشوارترین کار دنیاست حتی دشوارتر از کار در معدن!!! اما هر روز که چیزی آزارم داد، خوشحالم کرد و متاثرم همه و همه را نوشتم تا خودم را فراموش نکنم. بامیک فرزند نداشته من بود و من که همیشه از حس داشتن فرزند بیزار بودم و هستم به او تکیه کردم. سر بر شانه هایش گذاشتم و خودم را در آن داد زدم. بیچاره کسی که بچه من باشد!!! وقتی کلی فشار روی من بود امید داشتم که بامیک هست و من هنوز هم می توانم بنویسم. می توانم نشکنم. می توانم واکنش نشان ندهم و ... در عین حال گاه برخی از پتک های روحی آزاردهنده بود.
دوستانی که می خواستم لحظاتم را با آنها تقسیم کنند ایراد گرفتند که تناقض دارد که تلخ است که سیاه است که مرگ آور است و و و اما به قولی مگر قرار بود « طوفان فرزندان همگون به دنیا آورد؟» درون من آشوبی بود از نبودن ها و شکستن ها و ندیدن ها و نگفتن ها چگونه ممکن بود حاصل آن جز تیرگی و تضاد چیز دیگری باشد.
یک سال از آن زمان می گذرد و فقط می دانم که گمان نمی کردم بتوانم تا امروز ادامه دهم. خصوصا با سایه های سردی که گاه دوستان بر سرم انداختند اما ادامه دادم و شد . کمبودهای بسیاری داشت اما با تمام ضعف هایش فرزند خوبی بود و مرا آرام کرد... شما را نمی دانم.....!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 14:34  توسط زهرمار
|
واقعا هر چه بیشتر می گذرد بیشتر حس می کنم که دنیای ما آکنده از حقارت هایی است که به جای حکم به جامعه تزریق می کنیم. انسان های کوچک حکم های قطعی تری صادر می کنند. حکم اعدام، طرد، محکوم کردن و در نهایت تفسیر به رای.
من تاکنون برای یک بار هم شده به پای صندوق رای حکومتی نرفتم که فردایش بخواهم گلویم را در نقد و ذمش خسته کنم. بنابراین صادقانه می گویم که نه سینه چاک سردمدار اصلاحاتم و نه کوچک ترین تمایلی به طرفداری از کشوری چون آمریکا دارم.
به هر روی سخنان همسر سخنگوی دولت جناب آقای الهام خالی از لطف نیست. ایشان در مسند قضا هرگونه فتوایی را که در رویاهایشان متصور بودند به ما القا کردند و در این میان به جای ما تصمیم گرفتند و خائنین به این ملت را محکوم کردند.البته باید برای شادمانی روح نیاکانشان صلوات بلندی بفرستم که ایشان برخلاف پیشینیان تنها به خلع لباس و عزل اکتفا کرده اند و حکمی فراتر نداده اند. بی شک این امر، اعتقاد شدید علیا مخدره را به حقوق بشر اثبات می کند که با حکم اعدام موانست چندانی ندارند.
بله به زعم راقم محترم، سرکار خانم رجبی، خاتمی عنصر آمریکایی است که باید خلع لباس شود. چه نازک طبعانه حکم صادر می کنند این بانوی محترم. بعد از کاندولیزا رایس و هزاران مشابه ایرانی اش چشممان به جمال پربرکت انسانی روشن شده که به جای تمام مردم ایران سخن می گوید و محکوم می کند و البته بسیار مهربانانه به جای تمام ملت سخن می گویند. اگر همسر گرانقدر ایشان سخنگوی دولت اند ایشان نیز به نوعی سخنگوی ملت محسوب می شوند. اما محض اطلاع به محضر ایشان به عنوان یک ایرانی یادآور می شود که در میان رئیس جمهورهایی که این کشور باستانی پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی!!!!! به خود دیده چه بخواهیم و چه نخواهیم خاتمی بافرهنگ ترینشان بوده و این حقیقتی انکارناپذیر است و صد البته قطعا تعریف فرهنگ از دید من با فرهنگ ناب محمدی!!! که سرکار خانم رجبی در پی آن هستند به شدت مغایر است. خاتمی گرچه شعارهای نازنینی به این ملت القا کرد اما در دوران او اتفاقات فرهنگی شایان توجهی افتاد که شاید سال ها بود همرزمان سرکار خانم رجبی با آن عناد اساسی داشتند. قشر روشنفکر ما کم کم داشت به یک نفس نیم بند عادت می کرد که باز هم نفسش بند آمد. گرچه عادت کرده ایم که مسئولانمان به شعور ما توهین کنند و ما سکوت کنیم اما نه خانم عزیز این بار نقد!!! شما چندان راه به جایی نمی برد جز در میان طرفداران تحجرطلبتان . چراکه گرچه خاتمی دیگر رئیس جمهور محبوب بسیاری نیست اما هنوز هم از بسیاری از روسای جمهور ایران اسلامی محبوب تر است. گرچه رفتارهای قشری شما مسبوق به سابقه است و می دانم هم این قدرت را دارید و هم این توان را که خدایی کنید و هرکس ناخوشایندتان گفت محبوس اما سنجه دیگران در برابر شما تنها عقل خواهد بود و در قضاوت معقول شما و افکارتان محکوم به نابودی هستید گرچه در ظاهر امری جز این اتفاق افتد.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:42  توسط زهرمار
|
زمین بودی
تنها جای زیستن
و من
از ابتدا دور
.....
منظومه ذهنی تو
هشت سیاره ای است
.......
رای گیری کردند
من حذف شدم
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 21:25  توسط زهرمار
|
من از بارش هزاران ابر در سو گ مردی می آیم که زمستانش به هرچه بهار رنگ می دهد.
سالمرگ اخوان ثالث است. دست ما گرچه کوتاهست و خرما بر نخیل، اما می توانم در این روزهای دلهره و کار و کار هنوز به شاعر زمستانی خود فکر کنم. اتاقم پر از تصاویر اوست. سال هاست که با او زندگی می کنم و گرچه می دانم و نیک هم می دانم که اشعارش گاه چنگی به دل نمی زند اما هرچه می کنم نمی توانم دست از سر شاعر زمستان و دریچه و قاصدک و کتیبه بردارم.
امشب تو نیستی که جواب سلام های تکرارشدنی ام را در خلا بدهی اما هنوز هم لولی وش قصه های دورت در کنجی به تو می اندیشد. نمی دانم تا کی زه، زه گفتن ما پایان می یابد وقت است که نوع دیگری اشعارت را بررسی کنیم اما قدمی نو و فکری نو نیاز است که از پشت دیوارها تنوره کشد و بسوزاند ......
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 22:7  توسط زهرمار
|
واقعا فضای حاکم بر جامعه ما تهوع آور است. کافی است بخواهی خودت باشی خود خود خودت نه همسایه بغلی نه فیلسوف دیروز و هنرمند امروز یک انسانی که خودش ساحات زیستش را انتخاب کرده است. هر کسی که از کنارت رد می شود از وکیل و وزیر و آدم عادی گرفته تا حتی جانوران اهلی و غیراهلی خیابان سریع یک منبر دو متری می گذارند و می روند رویش. حالا تو هی بگو به پیر به پیغمبر فهمیدم اما مگر کسی گوشش بدهکار این حرف هاست. همانی که خودشان می گویند. همه یک لاک غلط گیر در دست دارند غلط هایت را می گیرند اما به زودی تو تبدیل به یک متن سراسر سفید می شوی. چرا؟ چون که فقط غلط هایت را پاک می کنند. نه تصحیحت می کنند و نه اصلا وقتی برای این می گذارند که نادرستی تو را درست کنند. تو فقط غلط می کنی! و آنها هم فقط پاک می کنند. جدا وقتی این همه راحت می توان هویت انسان ها را به بازی گرفت و این همه راحت همه آدم ها باید در چارچوب تعیین شده قبلی قرار بگیرند اصلا برای چه زندگی می کنیم. که پیش از ما بسیاری به شدت دقیق و بهتر از ما این ساحت ها را تجربه کرده اند. دیگر چه نیاز به تجربیات ما. یک گور دسته جمعی بکنید که البته ایرانی جماعت در هیچ کار گروهی گرچه تبحر ندارد اما درخاک سپاری عمومی ید طولی دارد. نیازی هم به سنگ قبر نیست. همه را یک جا دفن کنید. آن وقت بنشینید در سرزمین خود به تنهایی حکمرانی کنید درست مانند پادشاه کتاب شازده کوچولو
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 13:20  توسط زهرمار
|
همین امروز مرا برای همیشه در ذهنت بکش و فکر کن چه حرف هایی می توانست تا هستم و هستی میان ما رد و بدل شود و حال چه قدر دور است کلمات برای گفتن و شنیدن.
همیشه باید مرد تا بود. این طبع کریه ایرانی است که مردگان را بیش از زندگان پاس می دارد. من امروز بسیاری را کشتم تا بدانم که دلتنگ چه کسانی خواهم بود و چه حرفهایی خواهم زد. ترا نمی دانم شاید گمان می کنی زمان برای گفتن بسیار است اما بعید می دانم..... هنوز پلک هایت بر هم نرفته که همه چیز تمام خواهد شد. مثل زندگی... مثل این لحظه که می رود و هرگز بازنمی گردد. امسال انقدر از دست داده ام که می دانم پشت این دیوار سارقی مسلح ایستاده تا باز هم از من چیزی را بگیرد و من مجبور به دادنش باشم. بیا امروز برای هم یکبار مردن را تجربه کنیم. آیا باز هم سکوت را ترجیح خواهیم داد؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 15:30  توسط زهرمار
|
روزهای سگی ما گویی پایانی ندارد. من هنوز هم زنده ام ظاهرا باید زنده باشم و باشم و باشم ...
سال نکوی ما از بهاران رخ نمود. هنوز توپ عید زده نشده بود که شنیدم پدر جمال فوت کرده است و خوب اتفاق ناخوشایندی بود که آزارم داد. به فاصله اندکی یکی از عزیزترین کسان زندگی ام مشکوک به سرطان ریه بود و بیمارستان و بیمارستان در همین اثنا پدرم ایست قلبی کرد و باز هم بیمارستان و بیمارستان. چند صباحی از آرامش ما نگذشته بود که این بار خانواده ما باز هم سوگوار شد و این بار در غم شوهر خاله عزیزی که شاید من کودکی ام را با او بسیار بیشتر به خاطر آورم. روزهایی که پدر و مادر هر دو به اجبار زندگی مشغول کار بودند و مراقبت از من به عهده خاله سپرده شده بود. حقیقتا نمی دانم چه باید بنویسم و بهتر آن می دانم که ننویسم چون خاطرات زنگ گرفته کودکی من دردی از دردهای خود من این روزها دوا نمی کند.هنوز ما سوگواریم و جامه سیاه بر تن داریم که باز هم خبر بدی رسیده و از نامساعدی حال پدر راحله می گوید و کاش ماجرا به همین نکته ختم می شد دوست نازنین بارداری دارم که منزلش آتش گرفته و او به شدت در این سانحه آسیب دیده است. نگرانی او و فرزندش هم امان نمی دهد که درست فکر کنم. نمی دانم این سال سیاه کشدار سگی کی به پایان می رسد و این همه اتفاق پشت اتفاق کی دست از سر ما برمی دارد تا لحظه ای فقط توان بازیافت خود را داشته باشیم. به هر روی من زنده ام و اگر چیزی نمی نویسم دلیل آن است که واقعا دیگر نمی دانم جز تسلیت و دلداری باید چه کنم و چه از دستم برمی آید!!!
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 18:34  توسط زهرمار
|
حس خفگی میكنم انگار هزاران مرد سیاهپوش سیگار در دست درست روی دیوار قلبم رقص قبایل سرخپوستی میكنند و سیگارهای ناتمامشان را بر جراحتهای تن من خاموش میكنند. بوی تند و تهوعآور سقوط را حس میكنی؟ حس میكنم كه دنیا بر لبه تیز حماقتهای نوعی انسان گام برمیدارد و در این حال و هوا چرا نمینویسم . باور كنید دوست دارم كسی بود كه میتوانستم مسئولیت دغدغههایم را به او بسپارم تا زمانی كه فشار كاری امانم را میبرد فشار روحی بیشتر از پایم درنیاورد.
18 تیر و دوم خرداد، اصلاحطلبی، كوی دانشگاه اینها واژگان دوران دانشجویی من است و البته مرگ. فرآیند اصلاحات شكست میخورد مردم به جای رو به ترقی بودن افول میكنند و باز هم مرگ.
دوستان ناداشتهام تظاهرات میكنند وسینه سپر و البته در پشت سینههای سپر شدهشان قلبهایی است كه تاب گلوله را ندارد و باز هم مرگ.
اكبر محمدی، اعتصاب غذا، درد شدید ناحیه كمر، رنج زندان و باز هم مرگ...
دیگر از توضیح واضحات خستهام. شاید انسان تنها نوع موجودی باشد كه همنوعش را اینچنین شقاوتبار به كام مرگ میكشد و بعد مانند هزاران كار كرده و به ظاهر نكرده دستاویز توجیه را علم میكند تا تفهیم كند در همه چیز بیگناه است. خداوند به این نیروهای غیبی آسمانی عمر طولانی دهاد كه میتوانند مسببین مرگ باشند چه در زندان چه در نوار غزه و چه در لبنان و چه در كشور نازنین خودت.
واقعا درد جانسوزی است در خاورمیانه به دنیا آمدن. اندوهی كه هر روز بیش از پیش از تو میكاهد و از تو میكشد تا تو را بكشاند به سویه تاریك انسانی. اینجا همه چیز معنای دیگری دارد میكشند به این بهانه كه ممكن است روزی دشمنشان به آنها حمله كند، دستگیر میكنند و اعدام و زجركش به جرم اینكه شبیه آنها نیستی و اصلا تو مال هیچ جا نیستی در ناكجاآباد ذهنی خود به تردد ماشینها نگاه میكنی و باز هم فكر میكنی كه باید مرگ نویس باشی و آرزوهایت را خاك كنی.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 14:32  توسط زهرمار
|
چگونه ميخواهيد آزادي را به كشور من ارمغان آوريد؟ شما كه خود عامل جنايتايد و هركجا لازم شد حقوق بشر برايتان ناديده انگاشته ميشود و آن زمان كه دوست داريد به پوشش سر يك مورچه پيله ميكنيد كه وامصيبتا حقوق انساني زنان در كشورهاي اسلامي درخطر است. آنگاه جان مردم را در دستان نامبارك و شومتان به بازي و سخره ميگيرد و از خاطر ميبريد كه خود نسلكشي جديدي را در حال رقم زدن هستيد. اين عكسها خود گوياي بسياري مسائل است كه جهان كر و كور امروز چشم بر آن بسته و آنوقت روشنفكرنماهاي ايراني گمان ميكنند كه راه رستگاري از شارع كشورهاي غربي ميگذرد و غرب يعني مهد تمدن و آزادي و احترام به حقوق بشر. اگر حقوق بشر اين است حقا كه بهتر آن است به قبيلههايمان پناه ببريم و شاهد نباشيم كه اينهمه كودك بيگناه مانند برگهاي زرد پاييزي بر خاك ميافتند و كشورهاي غربي نه تنها اين جنايات را محكوم نمیكنند بلكه در برابر هر تحريمي عليه اسرائيل می ايستد و بعد براي ايران ضربالاجل هستهاي تعيين ميكنند. جدا تصور كنيد اگر روزي اسرائيل كه تا بن دندان مسلح است بخواهد به ايران حمله كند و ما هيچ وسيله دفاعيای براي مبارزه با چنين رژيمی نداشته باشيم وضع چگونه خواهد شد؟ باز چندين هزار تن بايد بميرند؟!!!
حتي اگر مسلمان هم نيستيد به نظر من لازم است اين عكسها را براي هركس كه ميشناسيد ارسال كنيد تا اگر دنيا نابيناي مطلق شده شما عينك از چشم برخی برداريد.
http://209.67.212.138/~lebanon/
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:48  توسط زهرمار
|